سعدى
54
بوستان ( فارسى )
باب دوم در احسان اگر هوشمندى بمعنى گراى * كه معنى بماند ز « 1 » صورت بجاى 1150 كرا دانش و جود و تقوى نبود * به صورت درش هيچ معنى نبود كسى خسبد آسوده در زير گل * كه خسبند ازو مردم آسودهدل غم خويش در زندگى خور كه خويش * بمرده نپردازد از حرص خويش نخواهى كه باشى پراكندهدل * پراكندگان را ز خاطر مهل پريشان كن امروز گنجينه ، چست * كه فردا كليدش نه در دست تست 1155 تو با خود ببر توشهء خويشتن * كه شفقت نيايد ز فرزند و زن كسى گوى دولت ز دنيا برد * كه با خود نصيبى بعقبى برد بغمخوارگى چون سرانگشت من * نخارد كس اندر جهان پشت من مكن ، بر كف دست نه هرچه هست * كه فردا بدندان برى پشت دست بپوشيدن ستر درويش كوش * كه ستر خدايت بود پردهپوش 1160 مگردان غريب از درت بىنصيب * مبادا كه گردى بدرها غريب بزرگى رساند بمحتاج خير * كه ترسد كه محتاج گردد به غير به حال دل خستگان در نگر * كه روزى تو دلخسته « 2 » باشى مگر درون فروماندگان شاد كن * ز روز فروماندگى ياد كن نه خواهندهاى بر در ديگران ؟ * بشكرانه خواهنده از در مران * * * 1165 پدرمرده را سايه بر سر فكن * غبارش بيفشان و خارش بكن
--> ( 1 ) . نه . ( 2 ) . كه روزى دلى جسته .